حسن حسن زاده آملى

25

طب و طبيب و تشريح ( فارسى )

رنج مبتلا بود ، و هنگام مشى و حركت گمانش اين بود كه خمى بر سر او نهاده‌اند و دستهاى خود بدان خم مىنهاد و حركت مىنمود . كسان آن مريض هر قدر سعى در معالجت او مىكردند حالت اختلال دماغ آن مريض بيشتر مىشد تا آنگاه كه شرح آن مرض در پيش او دادند ، پس از تأمل و تفكر در مرض دانست كه به ادويهء مزاجى آن را برئى پديد نخواهد گرديد ، و به تدابير و تصرف در قوه خياليه وهميه وى او را برء پديد خواهد گرديد . پس كسان مريض را گفت كه روزى او را در نزد من حاضر كنيد كه معالجت او را به آسانى متقبّلم . روز ديگر آن مرد ماليخوليائى را به نزد وى آوردند ، ابو البركات سر به زير داشت ، بعد از لمحه‌اى سر بلند كرد و گفت : اين كيست و اين خم بزرگ را چرا بر سر نهاده ؟ بعد سر به زير افكند . مرد آهسته به همراهان خود گفت : همواره مىگفتم كه اين خم بر سر من است و شما منكر مىشديد ، او از زير چشم مىنگريست ، پس سر برداشت و گفت : او را به منزل برده تا ده روز نگذارند بيرون رود ، روز دهم به نزد من آورده به يك طرفة العين اين خم بشكنم و از اين رنج آسوده گردد ، چه بعضى آلات و ادوات خواهم ساخت كه در اين چند روز او را صبر بايد نمود . مرد ماليخوليائى از تقرير وى خوشحال گشته به منزل خودش مراجعت دادند . چون نزديك به روز موعود گشت آن طبيب كامل غلام خود را بخواست و گفت : خمى را به ريسمان ببند و در بام خانه منتظر باش ، چون آن مرد ماليخوليائى به درون درآيد من او را به حرف مشغول مىكنم و تو خم را بياويز و بر سر او نگهدار ، و به غلام ديگر گفت تو نيز چوبى كه بر سر آن آهنى سخت باشد نگاهدار ، و چون وقت معين برسد و طبيعت او را مستعد